سلام
بعد از41 روز امروز تصمیم گرفتم آپ کنم نمی دونم چرا حوصلم نمیشد مطلب بذارم
از همه کسانی که لطف کردن ممنونم.
ببین ماه من ..
بیا درست مثل کودکی هایمان ..
بازی را از نو آغاز کنیم ..
تو چشم بگذاری و من قایم شوم ..
اگر پیدایم کردی هر چه گفتی قبول
..
حالا ..
تو چشم میگذاری و من قایم می شوم
..
درست در پشت سرت ..
و تو می گردی و من پیدا نمی شوم
..
ديدی ماه من ..
من در یک قدمی تو ام ..
و تو هرگز مرا پیدا نکردی ..
نه مرا ؛ نه آن سایه ی اضافی روی
دیوار را ..
حالا قضاوت با خودت !
بانک زمان
تصور کنید بانکی داریدکه در ان هر
روزصبح86400 تومان به حساب شما واریز
می
شود وتا اخرشب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید ,
چون اخر وقت حساب
خود
به خود خالی می شود.
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته که سعی می کنید تا اخرین ریال را
خرج کنید!
هر کدام از ما چنین بانکی را داریم:
بانک زمان.
هر روز صبح,
در بانک زمان شما86400 ثانیه اعتبار ریخته می شود و اخر شب
این
اعتبار به پایان می رسد.
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقدار از این
زمان به فردا اضافه نمی شود.
ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود
شده , می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس
به دنیا اورده , می داند.
ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه
می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق
را می کشد,
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا
مانده,
و ارزش یک ثانیه را انکه از تصادفی
مرگبار جان به در برده, می داند.
هر لحظه گنج بزرگی است,
گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطربیاورید که زمان به خاطر
هیچکس منتظر نمی ماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.
و امروز هدیه است.
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
سال نو مبارک
دوستم
داشته باش
بادها
دلتنگند
دست ها
بیهوده
چشم ها بی
رنگند
دوستم
داشته باش
شهرها می لرزند
برگ ها می
سوزند
یادها می
گندند
باز شو تا
پرواز
سبز باش
از آواز
آشتی کن
با رنگ
عشق بازی
با ساز
دوستم
داشته باش
سیب ها
خشکیده
یاس ها
پوسیده
شیر هم
ترسیده
دوستم
داشته باش
عطرها در
راهند
دوستت
دارم ها آه چه کوتاهند
دوستت
خواهم داشت
بیشتر از
باران
گرمتر از
لبخند
داغ چون
تابستان
دوستت
خواهم داشت
شادتر
خواهم شد
نابتر
روشن تر بارور خواهم شد
دوستم
داشته باش
برگ را
باور کن
آفتابی تر
شو
باغ را
باور کن
دوستم
داشته باش
عطرها در
راهند
دوستت
دارم ها آه چه کوتاهند
خواب دیدم
در خواب آب آبی تر بود
روز پر
سوز نبود
زخم شرم
آور بود
خواب دیدم
در تو رود از ته می سوخت
نور گیسو
می بافت
باغچه گل
می دوخت
دوستم
داشته باش
عطرها در
راهند
دوستت
دارم ها آه چه کوتاهند
تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام
در بیهو دگی انتظار ڀیوستن به تو چه
بی صبرانه مانده ام چه بسیار است دوریها
فراموش کردن ها و گسستن ها و من در این هم همه
چه صادقانه مانده ام رفیقان با همه نارفیقی خود رفیقند
من هنوز با انان چه دوستانه مانده ام
خاستگاه من کجاست من در ڀیمودن راه
چه عاجزانه مانده ام
تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام
يه شب
مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره کوچه به کوچه
باغ انگوري باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شب ا
پشت بيشه ها يه پري مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميزاره تو آب چشمه
شونه مي کنه موي پريشون
يه شب ماه مياد...
می بینم صورتمو تو آینه با لبی بسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد؟ اون
به من یا من به او خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم چشامو
یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه می
تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم هر
چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آینه نشون می ده می
گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها رنگ غربت تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی حالا
امروز چی ازت مونده به جا؟
می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه هزار تیکه می شه اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکس ها با دهن کجی به هم می
گن چشم امید و ببر از اسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن بوی
کهنگی می دن تمومشون





